0Item(s)

هیچ آیتمی در سبد خریدتان وجود ندارد.

Product was successfully added to your shopping cart.
  • تانگوی تخم مرغ داغ تانگوی تخم مرغ داغ

تانگوی تخم مرغ داغ

بازنگری سریع

نگاهی به تانگو با تخم مرغ داغ(اکبر رادی)



تانگويي با تانگو




« بله ، این جوریه که ما، این جمع نمونه، هرکدوم یه تخم مرغ داغ توی … گذاشتیم و تند و با شکنجه رقص می کنیم؛ تانگو! یه تانگوی وحشیانه، دور یه خونه ی قشنگ نمونه.»


این نوشتار را سر آن نیست که به نقد کاملی پیرامون نمایشنامه ی تانگوی تخم مرغ داغ، و یا ریخت شناسیِ شخصیت های آن بپردازد. بلکه می خواهد تا آنجا که اندیشه ی نگارنده، امکان، و فرصت تاخت و تاز، در این عرصه ی پر اُفت و خیز ر می دهد، نگاهی دیگرگونه به تار و پود و ساختار این نمایشنامه بیندازد. شکل گیری این نوشتار به جهت سوالی بود که در خاطرم نقش پذیرفت: چرا با همه ی اختلافاتی که بین افراد خانواده ی مورد بحث در نمایشنامه موجود است، آن ها باز در کنار یکدیگر می مانند؟! و یا آشکار تر این که چه مسایلی دلیل بر آن می شود، که افراد این خانواده، با این همه تفاوت در شیوه و عمل، باز هرکدام به نوعی تن به هم زیستی بدهند؟!…..پول؟!…هرچند کلمه ی « پول» نه همه ی جواب این سوال، ولی می توان گفت که یکی از موجه ترین پاسخ ها به سوال های ذکر شده در بالاست.حسن، پسر ارشد خانواده، که در این نمایش نامه فقط نامی از او می شنویم، زمانی که به استقلال مالی می رسد از خانواده جدا شده، و به سوی سرنوشت خود می رود. نویسنده با نگاهی بنیادین، به وجوهِ گوناگونِ چگونگیِ وضعیت های اقتصادی، و حضورِ قاطعِ آن در زندگیِ تک تکِ نفراتِ یک خانواده به بررسی شخصیت ها، و روش برخورد، و واکنشِ رفتاری آنان، در برابر حوادث پیش آمده می پردازد.


موسا، به خاطر مشکل مالی یی که در آغاز نمایش نامه به وسیله ی خانواده ی آقابالا بر او تحمیل می شود، حاضر می گردد برای مدتی هم که شده، از اعتقاداتِ خویش دست بردارد. و با وجودی که اگر چه، در صحنه های نخستین، دشمنی و کینه ی او را با خانواده ی آقا بالا – مستاجرشان- می بینیم، اما در برابر مشکل مالی تازه پیش آمده، به نوعی چرخش اعتقادیِ تا حدی دور از انتظار را، در رفتار او شاهد هستیم. این است که موسا، به جهت ساکت کردن مستاجرانش، و نپرداختن پول به آن ها، در حالی که هنوز سه ماه از زمان درگذشت پسرش نگذشته، حسین را راضی می کند تا به ازدواج با ملیحه، دختر آقابالا، تن در دهد. او مزوّرانه و ریاکارانه، زیر پای حسین می نشیند، تا به هدف اصلی خود ،که در این جا وسیله را توجیه می کند، دست یابد. تا به نوعی در ستیز پنهانی یی که بین او و زن آقابالا – قیصر- وجود دارد پیروز شود.




محسن، نیز اگر چه در میان فرزندان، چونان حسن ستیزه جوست، و با همه ی اهل منزل سر ناسازگاری دارد، و با هیچ کدام شان، چنان که می گوید، از نظر روش و عقیده یکدل نمی باشد، ولی به خاطر نداشتن توان مالی، مجبور است که با همه ی این اختلافات، در میانِ این جمعِ ناساز، و در پستوی خانه – یعنی جایی که یک روز حسن، قبل از این که به توانایی مالی برسد، در آنجا می زیست – به زندگی خویش ادامه دهد.


شکوه نیز می داند، که وضع و حال او سخت تر از دیگران است. چرا که هم زن است، و هم برای رسیدن به استقلال مالی و گریز از این وضعیت ناهمگون و نابهنجار، شغلی را – خوانند ه گی – برگزیده که در اساس نه تنها در خانواده ی او، بلکه حتا در باور جامعه نیز چندان پذیرفته شده نیست، و به دیده ی اکراه بدان نگریسته می شود. اما او نیز تلاش می کند، به هر ترتیبی که شده، راه گریز از سکون زندگی یی که در نهایت، در پای چرخ خیاطی خلاصه می شود را بیابد.


انیس نیز چونان بیشتر زنان دیار ما، زنی است بِساز و صبور، که در پی تمکّنِ مالیِ فردی نیست. او شاید تنها فردی است که در این خانواده، به با هم بودن، و آسایش همگانی می اندیشد. و در دل و دعاهایش، آرزو می کند، و می خواهد که به هر ترتیبی که شده، به مفهوم خانواده – به همان شیوه و تعریف سنتی اش – جامه ی عمل بپوشاند. این است که با چنگ و دندان می خواهد، پایه های سست و لرزان و شکننده ی این جمع را نگاه دارد، و آن را از آشوب و پیامد هایی که هر آن، مانند فانوسی در بادها سعی در خاموشی اش دارد حفظ کند.حسین اما تنها فرد این خانواده است، که به نوعی، دارای یک استقلال مالی نسبی است. ولی تنها تا جایی که بتواند نیاز های اولیه و روزمره ی خانواده ی خود را برآورده سازد. اما از آنجا که او، در پی گسترش کار خویش است ، و می خواهد آرمان هایی را که در سر می پروراند،جامه ی عمل بپوشاند، بر آن است تا از راه های مسالمت آمیز – بر خلاف حسن و محسن و شکوه – به استقلال مالی کاملی دست یازد. برای همین است که در برابر وسوسه های موسا درباره ی ازدواج با ملیحه – دختر مستاجرشان – زانو خم می کند، و با احتیاط چراغ سبز نشان می دهد. چرا که در صورت ازدواج ، در عُرف می تواند از خانواده جدا شود. می گویم با احتیاط؛ زیرا او به خاطر داشتن عقیده ی راستینی که به مذهب و ایمان، و همچنین کسب روزی از راه حلال دارد، بر آن است تا بدون پریشان و آواره کردن خانواده اش، به قدرت مالی مناسبی دست یابد. البته با توجه به شناختی که مایِ مخاطب از جامعه ای که حسین در آن زندگی می کند داریم، بی دلیل نیست اگر این سوال در ذهن ها شکل بگیرد که: آیا او موفق خواهد شد؟!بحث پیرامون تاثیرات بسزای پول، و نقش آن در ساختارِ روابط و منش افرادِ این نمایشنامه را با شاهد مثالی دیگر از خانواده ی آقا بالا به پایان می بریم.مستاجری که بر خلاف نمونه های کلیشه ای آن در این نمایشنامه – هم چنان که نام سرپرست آن خانواده آقابالاست، و جای گاه سکونت شان در بالای خانه ای است که موسا با خانواده اش در زیر آن ساکنند – همیشه از منظری خواهنده ، بلند بالا و طلب کارانه با صاحبخانه صحبت می کند. ودلیل آن چیزی نیست مگر وضعیت خوب مالی یی که دارند.( معلم بودن ملیحه، شغل نامعلوم آقابالا و رفت و آمد های گاه و بی گاه قیصر…) این است که با آنکه مستاجر هستند ،اما گویی در واقع صاحب خانه های اصلی آن ها هستند، و در جای جای نمایشنامه آن ها هستند که دلیل اصلی به وجود آوردن آشوب و آشفتگی در خانواده موسا می شوند.نکاتِ پنهانِ دیگری در تانگوی تخم مرغ داغ موجود است، که به علت حجم اندک این نوشتار، به گونه ای گذرا، تنها به ذکر پاره ای از آن ها اشاره می شود.از طرفی می توان گفت، تمامی این جریانات، حوادث ها و کشمکش های این نمایش نامه ،به نوعی، سعی در پاسخگویی به این سوال دارند که: چرا فرزند ارشد خانواده – حسن - از خانه بیرون رفته، و آن گونه که به کنایه، در نمایش نامه عنوان می شود، دست به عمل خودکشی می زند؟نویسنده برای پاسخ دادن به این سوال، فرزند دیگر خانواده، یعنی محسن را ،که می توان با توجه به وجوه مشابه شخصیتی، که در او یافت می شود، نمونه ی دیگری از حسن بپنداریم، برگزیده است. با بررسی و دقت نظر در چگونگیِ روابط محسن با دیگر اعضا خانواده ،و همچنین پاره ای از نشانه های جا داده شده در متن ، مخاطب می تواند برای این سوالِ شکل گرفته در ضمیرش، به پاسخی در خور دست یابد. پاسخ هایی نه چندان خوشایند، در برابر معضلی که امروزه گریبان گیر جامعه ی ما شده است. معضلی که از آن به نام فرارِ فرزندان از خانه، و یا در صورت نبود امکانِ این گریز، متوسل شدن به خودکشی، یاد می شود. هرچند، با توجه به تشابه صحنه ای یی که بین این دو شخصیت وجود دارد، ( آنجا که انیس به حسن می گوید: حسن جان …. نرو. و این جمله را به همان صورت برای محسن نیز تکرار می کند.) می توان گفت که پایان محسن، نسبت به حسن شاید به گونه ای متفاوت باشد، اما نویسنده کوشیده است تا در بررسی این وضعیت، از نظرگاه روان شناسانه بدان بپردازد.روانِ ناسازِ درونی یی که در کنار بحران های اقتصادی بیرونی قرار گرفته، و دوزخی فراهم می سازد که انسان را درآن به مسلخِ مسخ می کشاند.چنین است که در این وضعیت پریشان، خانواده ،که شاکله ی اصلی نظام جامعه است، در دیروزش حسن را از دست می دهد، و امروزش با گریز محسن می گذرد، و فردا نیز با از دست دادن شکوه رقم خواهد خورد.و همه ی این رفتن ها، نه از آن دست هجرت هایی است که به طور معمول، موجب پیشرفت و بالندگی می شود، بلکه امکانی فراهم می آورد که شخصِ رانده شده از محیط خانواده، بدون داشتن پشتوانه ی مالی و روانی لازم، در جامعه ای که انسانش گرگ انسان است، مانده و درمانده تر از پیش گردد، و به عنوان عنصری مخرب و طفیلی، به حیات خود در جامعه ادامه داده، و در نهایت در فقر و فلاکت، به بیهوده گی آن خاتمه دهد.حسین اما در این میان، از نظر مسایل اعتقادی نسبت به دیگران، با موسا شباهت های ظاهری یی دارد. اما با این تفاوت ،که بنیان عقیده ی او، نه چنان چون باور موسا است، که در سطح مانده، و مزوّرانه حقیقت را، با توجه به شرایط و مصلحت، به نفع خود تعبیر می کند، و تغییر می دهد. بلکه آرمانی است عمیق ،که ریشه در سُویدای جانش دارد. و درست همین جاست ،که حسین، ایمانِ رادی می شود به حیثیت آدمی. اورا در جای جای نمایش نامه می بینیم، که سعی در حفظ پاک طینتی خود دارد. حسین قهرمان نیست. او نیز مانند دیگر آدم های نمایشنامه در این تانگوی بی کیف و کوک و شادی، و سرشار از وحشت و فریاد و درد، مشغول رقصِ مرگ خویش است. اما در این وانَفسا، او می خواهد هم تمکن مالی حسن را داشته باشد، و هم اعتقاد موسا را ،( البته در هردو مورد به شیوه حلال و راستینش.) حسین ،تنها فردِ اهل عمل، در این نمایش نامه است . و وجود همین مسئله است ،که لغزش های گاه به گاه او را موجه می نماید. چرا که، هرکه حرکت می کند، با خطرات بیشتری مواجه می شود، و ممکن است در برابر فشارهای احتمالی آن، دچار خطاهایی نیز بشود. اما در این میان او را می بینیم، که با توش و توانی خارج از انتظار، در برابر تهاجم های درونی ( از سوی خانواده اش)، و بیرونی ( از سوی خانواده ی آقابالا، و به طور کلی جامعه)، همچنان مقاومت می کند. هرچند بیشتر از آن چه که پیروز شود، شکست می خورد. که البته این وضعیت برای همه ی آدم ها یکسان است؛ و در تانگوی تخم مرغ داغ، در واقع، هیچ کس پیروز نیست. و این تانگوی شکست هاست.حسین، مانند گاو پرمایه ای است، که همه ی افراد، هر یک به شیوه ای، سعی می کند تا او را بیشتر بدوشد.از موسا، آنجا که به خاطر وضعیت آشفته و پریش خود، تلاش می کند تا حسین را تطمیع کرده، که به ازدواج مصلحتی با ملیحه تن در دهد.انیس، آن جا که با سرکوفت زدن به دیگران – خواسته و یا ناخواسته – به خاطر وضعیت بد مالی موسا – خواهان رسیدگی بیشتری به خانواده از سوی اوست.شکوه، آنجا که به ناچار، رودر روی حسین می ایستد و به نوعی او را نسبت به خودش دلسرد می کند.محسن، آنجا که گاه بی گاه، از او پول دستی می گیرد، و مانند انگلی بر اندامواره اش چسبیده و از وجودش تغذیه می کند. بدون آنکه سپاس گذار باشد.ملیحه، آنجا که با نگاه های فریب کارانه و عشوه گرانه، او را به خود می خواند. اما وقتی که حسین به اصرار موسا پا پیش می گذارد با دادن جواب ردّ ، غرورش را پایمال می کند.و در نهایت قیصر، کسی که موسا را با آن همه زیرکی اش، در برابر خود به زانو در آورده، در واقع مغز متفکری است که می نشیند و برای او نقشه های ناپاکی می کشد.و حتا حضور گاه به گاه آقابالا و اسی، که به کنایت و با بیانی کودکانه، به نوعی، سعی در به سُخره کشیدن او دارند.تا جامعه ای که آدم هایی چون مَمَد آلمانی، اصغر چلویی، احمد آقا شکوفه و مشتبا دارد؛ که هر کدام به طریقی، بنیان های ایمانی او را متزلزل می سازند.ولی در برابر این همه هجوم، حسین است که استوار می ایستد . شاید به خاطر این که، او محکوم به مقاومت است. چرا که « انسان دشواری وظیفه است.»( شاملو) تا آنجا که در نهایت موسا را ، یعنی نماینده ای از عالمان بی عمل را ،در برابر خویش، در سجده ای شرمناک و عذرخواهانه می بیند. چرا که او عامل به عمل است. هرچند ایمانش، ایمانی سنتی است، و لاجرم کور. وهنوز در حدود و اندازه ی معرفت روشن ، کامل،اندیشمندانه و زاینده و پویا نیست. اما او آن چنان است که هست. در درون و برون سعی بر یکی شدن دارد. او در میان این جمع، و جامعه ریاکار، که گویی همه به نوعی با هم تعارف دارند، و حقیقت را لاپوشانی می کنند،( نگاه کنید به روابط قیصر با انیس، شکوه با ملیحه، آقابالا با موسا، موسا با قیصر و… که در ظاهر گویی با هم هیچ دشمنی یی ندارند.)هرچند بی عیب نیست، اما سعی در پوشاندن عیب های خویش، به گونه های مزوّرانه، و یا روی دایره ریختن عیب های دیگران ندارد.هرچند بیان این نکته به قدر کافی روشن است، که نسبت دادن پاره ای از صفت ها به اشخاص نمایش نامه ممکن است محصول ذهنیت و پندار های تجریدی نگارنده باشد، که با توجه به شرایط کنونی یی که متن در آن خوانش می شود، ناخواسته اقدام به همسان سازی نموده است. وگرنه در تانگوی تخم مرغ داغ، به راستی، قلب حساس و لطیف رادی، چنان برای همه ی شخصیت های نمایش نامه اش، به یکسان می تپد، و گاه هر کدام ازآنها، برای توجیه رفتارهای خویش، چنان به دلایل منطقی یی روی می آورند، که امکان قضاوت را از مخاطب سلب می نماید. و صد البته، تاکید رادی نیز بر این است ،که اگر بناست قضاوتی صورت گیرد، و اگر بایست نمایش نامه، همچنان جریان رودسان خود را بی حضور خار و خاشاک های بازدارنده، در اندیشه ی مخاطب ادامه دهد، باید این داوری، نه در مورد آدم ها، و جدا کردن خوب ها و بد ها از میان آنان، – چندان که معمول است- بلکه، پاسخ دادن به سوال اساسی دیگری باشد، که جریان خروشنده ی آن ،فراتر از حوادث معمولِ گنجانده شده در ساحت متن، به حیات خود ادامه می دهد که:به راستی چه افراد ، عناصر و یا جریانی نظّاره گرِ این تانگوی به ظاهر زیبا، ولی از نزدیک فاجعه بار هستند؟و یا آشکار تر این که، چه افراد، عناصر و یا جریانی، این ضیافت و میهمانیِ « میهمان کُشِ روزش تاریک»(نیما یوشیج) را، برای آدم های رادی برگزار کرده است؟پاسخ ،آن جاست که تویی……



مکاشفه ای در قلمرو گناه / اکبر رادی





نخست این که بگویم تانگوی تخم مرغ داغ، اجرای مکتوب دیگری از نمایشنامه ی ارثیه ایرانی است. بگیرید زیرسازی بنای آن، یا تاویل دیگری بر طرح ابتدایی و حتا، شاید ضربدر بطلانی بر صورت آن؛ که ندرتن بتوانید قطعه های هم قواره ای در مقایسه ی این دو متن پیدا کنید. غرض توجه این بضاعت است: تانگوی تخم مرغ داغ که سال ها روی دست من بوده، و در خلال کارهای کرده و ناکرده بر سر نقشه آن کار کرده ام، سخت، تنگ بسته، منضبط، تا این شده است که می بینید؛ به طوری که متن فعلی نمایشنامه دیگری از آب در آمده، و طبعن عنوان دیگری پذیرفته است: تانگوی تخم مرغ داغ. نامی بر گرفته از «نمایش» دیگری که در شبانه های عهد پهلوی داب بوده است. در آن مراسم شبانه تخم مرغ داغی در مرد می نهادند تا او را « تمشیت» کنند. و مرد از درون می سوخت و می گداخت، و در تحقیر هولناک جسم نعره می کشید و پای می کوبید و از هوش می رفت. و دیدم این چه استعاره ی نابی است برای نمایشنامه ی من، که تمثیل دراماتیک همین عذاب است در جان بی قرار انسان عصر ما ، که تخم مرغ داغی در اندرون خود دارد و با صرعی رنجبار روی خاک مرده پای می کوبد و افتاده رقص می کند.اما تانگوی تخم مرغ داغ کنایه نیست، اسائه نیست، نیش های سطحی، پرتاب های لوکس و این چیز های عامیانه نیست، هیچ؛ پشت لایه ی بسته ی داستان، این مکاشفه ای در قلمرو گناه است، در جهان با شقاوتی که بی گناهان گناه می کنند و گناهکاران در ذات خود بی گناهند، و شرّ بزرگ، یعنی « وضعیت» گناه در این میانه غایب است. انگشتِ لمس کوچک آویخته. هنگامی که این عصاره ی عذاب را در مشت می فشردم، شاهد جنبش یک عقرب، یکی از طغیانی ترین حالات نفسانی خود نیز بوده ام، که سر به شورش گذاشته، در سایه روشن صحنه می خزید و بر عفاف حس های آبی تانگوی تخم مرغ داغ من شعله می کشید. نمایشنامه ای در معاینه انسانِ ترک خورده ی روزگار ما و تاملی در نشانه شناسی یک درد، شکل مثلث ترکیب محوری، و یک زبان سیاه وحشی پلی فونیک که از عمق میراث های فرهنگی دوردست ما قطره قطره چکیده، لامحاله تئاتر نوین ایران با تمام عصمت خود به شدت واژه های برهنه اش نیازمند است؛ به شرط آن که ما نیز در قضاوت مان چنان اعتماد و عدالتی داشته باشیم که با تجربه های آشکار زبان و توازن پنهان آن با جبر ساختار بی واهمه ای روبه رو شویم.پس، اینک تانگوی مرا با ظرافت و دقت بشنوید، آهسته درنگی کنید، و آنگاه در باب انتشار آن هرگونه مصلحت بدانید خیر است. گرچه آرزوی ممکنی داشتم که تانگوی تخم مرغ داغ را _ اگر نه روی صحنه- دست کم به تیراژ معدود کتابی ( فقط برای محصلین رشته و اهل حرفه) ببینم.که این درام نطفه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است؛ ترانه آنکه شبانه در گوش من سرود: « مرا با زوفا بشوی که طاهر شوم. مرا بشوی که از برف سفید تر شوم.»(کتاب مزامیر)با این همه سرنوشت نمایشنامه من هرچه باشد….. فرصتی است که مراتب احترام خود را در نهایت خضوع تقدیمتان کنم.










 

جزییات

اطلاعات تکمیلی

کد کالا 100-13527
وزن 150.0000
انتشارات ویستار
مولف اکبر رادی
مترجم خیر
ویراستار خیر
مصحح خیر
خطاط خیر
گردآورنده خیر
تاریخ انتشار 1 آذر 3244
قطع کتاب رقعی
نوع جلد ندارد
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
شرح CD/DVD

-

 

تعداد صفحات 120
نوبت چاپ 1
شابک 13 رقمی 9789655507433

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

  1. برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

نظر خودتان را بنویسید

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید