بابا نظر- خاطرات شفاهی شهید محمدحسن نظرنژاد

کد کالا:
10-116699

برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

وضعیت: تهیه از مراکز توزیع

‎19٬900تومان




«... يك‏دفعه ديدم يكي از تانك‌هاي عراقي از آن‏ طرف بالا آمد و شليك كرد. گلوله‏اش به زير پايم خورد. دو سه‏ متري روي هوا چرخيدم و به زمين خوردم. سرم سنگين شد. اول حس كردم سرم از بدنم جدا شده است، منتهي چون گرم هستم، متوجه نيستم! غبار عجيبي هم پيچيده بود. بي‌سيمچي من كه اسمش «جاجرم» بود، صدايش بلند شد و گفت: “حاجي شهيد نشده. بچه‏ها، برويد جلو. حاجي يك مقداري خراش برداشته. الان بلند مي‏شود و مي‏آيد.”

يك وقت ديدم آقاي صادقي و مسئول تخريب گردان كنارم ايستاده‏اند. من تكان خوردم و بلند شدم. آقاي كفاش به شدت مي‏خنديد. گريه هم مي‏كرد. پرسيدم: “چرا اين‏جوري هستي؟” گفت: “حاج‏آقا نظرنژاد، شما لُختي!”

نگاه كردم و ديدم موج انفجار همة لباس‌هايم را كنده است. فقط يك‌تكه از پارچة شلوار و مقداري از پارچة شورتم باقي‏مانده بود. چشم و گوش چپم آسيب ديده بودند. ماهيچة دستم را تركش برده بود. قسمت‌هاي زيادي از بدنم، ضربة كاري خورده بود، ولي چون قوي و تنومند بودم، متوجه نبودم. خودم را تكان دادم تا بتوانم بهتر روي زمين بايستم. آقاي كفاش، پيژامه سفيد و گشادي را كه داشت، به من داد تا بپوشم...»


اطلاعات تکمیلی

اطلاعات تکمیلی کتاب بابا نظر- خاطرات شفاهی شهید محمدحسن نظرنژاد

کد کالا 10-116699
وزن 680 گرم
انتشارات سوره مهر
مولف محمدحسن نظری‌نژاد
گردآورنده سید حسین بیضایی
مصطفی رحیمی
تاریخ انتشار 30 آذر 1390
قطع کتاب رقعی
نوع جلد شومیز
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
شرح CD/DVD

ندارد

تعداد صفحات 520
نوبت چاپ 40
شابک 13 رقمی 9789645061485

توصیف محصول

جزییات

کتاب خاطرات بابانظر، حاصل گفت‌وشنود سي‌ و شش ساعته سيد حسين بيضايي با اوست. همه مصاحبه‌ها در سال 1374 و اوايل 1375 ضبط ويديويي شده است. محمدحسن نظرنژاد که بعدها به «بابانظر» معروف شد فعاليت‌هاي مبارزاتي و انقلاب خود را از دوران پيش از انقلاب آغاز کرد. بعد از پيروزي انقلاب از همان روزهاي اول عازم جبهه‌هاي جنگ شد. اولين بار در سال 1358 عازم جبهه کردستان شد و تا پايان جنگ در جبهه حضور داشت. بابانظر بيش از صد و چهل ماه در مناطق جنگي بود. در بُستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد. در فکه کمرش شکست. در فاو قفسه سينه‌اش شکافت، گازهاي شيميايي به ريه‌هايش رسيد و...
وقتي جنگ تمام شد، صد و شصت ترکش به بدن او خورده بود که تنها پنجاه و هفت ترکش را از بدنش خارج كردند؛ اما صد و سه ترکش همچنان در پيکر قوي و نيرومند او که روزي از پهلوانان خراسان بود، به يادگار ماند. آن روزها برايش 95 درصد مجروحيت نوشتند.
روز 7 مرداد ماه 1375 بود که به ارتفاعات کفارستان مي‌رسند. در دل همان کوه‌ها و قله‌ها که روزي جواني او را ديده بودند، به خاطر کمبود فشار هوا دچار تنگي نفس مي‌شود. او را براي مداوا به مقرهاي پايين دست مي‌رسانند اما ديگر دير شده بود.

برچسب‌های محصول

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

نظرات مشتری

نظر خودتان را بنویسید

شما نظر می دهید: بابا نظر- خاطرات شفاهی شهید محمدحسن نظرنژاد

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید
Back to Top