تقدیم به چند داستان کوتاه

کد کالا:
50-3531

برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

وضعیت: تهیه از مراکز توزیع

‎2٬000تومان

محمدحسن شهسواري براي اينكه احترام و علاقه‌اش را به چند داستان كوتاه از نويسندگان مختلف نشان دهد. از هر داستاني، عناصري را انتخاب كرده و آنها را در چهار داستان جديد تنيده و رابطه‌اي بينامتني آفريده است. نويسنده در اين كتاب نيز هم‌چون رمان خود پاگرد بيش از هر چيز به داستان‌گويي، جاذبه‌ي اثر و لذت خواننده اهميت مي‌دهد.
سردسته‌ي هجوم برندگان، ريش بلند و سفيدي داشت. چكمه‌هاي بنددار بلندش هم تا زانو ادامه داشت. مرد درشت‌اندامي بود و چپق درازي به دهان داشت. بقيه‌ي افرادش در جاي‌جاي محلي كه ما در آن در حال ترقص بوديم، مستقر شدند و گويي همه‌ي ما را زيرنظر داشتند. سردسته، چپق را از دهانش بيرون آورد و گفت: «من ژنرال تولستوي هستم. اين را محض يادآوري گفتم.»
از گوشه‌اي ديگر، مردي خوش‌سيما دو قدمي جلو گذاشت. دو شمعداني از جنس نقره به هر دو دست خويش داشت. گفت: «سرگرد هوگو.» در همين لحظه مردي كه داشت قفسه‌ي كتاب‌ها را بازديد مي‌كرد رو به جمع كرد. وي مرتب سرفه مي‌كرد و به نظر مرد مريض‌احوالي مي‌رسيد. لبخندي زد و گفت: «سروان پروست.»

اطلاعات تکمیلی

اطلاعات تکمیلی کتاب تقدیم به چند داستان کوتاه

کد کالا 50-3531
وزن 220 گرم
انتشارات افق
مولف محمد حسن شهسواری
تاریخ انتشار 30 آذر 1386
قطع کتاب رقعی
نوع جلد شومیز
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
شرح CD/DVD

ندارد

تعداد صفحات 160
نوبت چاپ 2
شابک 13 رقمی 9789643693260

توصیف محصول

جزییات

محمدحسن شهسواري براي اينكه احترام و علاقه‌اش را به چند داستان كوتاه از نويسندگان مختلف نشان دهد. از هر داستاني، عناصري را انتخاب كرده و آنها را در چهار داستان جديد تنيده و رابطه‌اي بينامتني آفريده است. نويسنده در اين كتاب نيز هم‌چون رمان خود پاگرد بيش از هر چيز به داستان‌گويي، جاذبه‌ي اثر و لذت خواننده اهميت مي‌دهد.
سردسته‌ي هجوم برندگان، ريش بلند و سفيدي داشت. چكمه‌هاي بنددار بلندش هم تا زانو ادامه داشت. مرد درشت‌اندامي بود و چپق درازي به دهان داشت. بقيه‌ي افرادش در جاي‌جاي محلي كه ما در آن در حال ترقص بوديم، مستقر شدند و گويي همه‌ي ما را زيرنظر داشتند. سردسته، چپق را از دهانش بيرون آورد و گفت: «من ژنرال تولستوي هستم. اين را محض يادآوري گفتم.»
از گوشه‌اي ديگر، مردي خوش‌سيما دو قدمي جلو گذاشت. دو شمعداني از جنس نقره به هر دو دست خويش داشت. گفت: «سرگرد هوگو.» در همين لحظه مردي كه داشت قفسه‌ي كتاب‌ها را بازديد مي‌كرد رو به جمع كرد. وي مرتب سرفه مي‌كرد و به نظر مرد مريض‌احوالي مي‌رسيد. لبخندي زد و گفت: «سروان پروست.»

برچسب‌های محصول

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

نظرات مشتری

نظر خودتان را بنویسید

شما نظر می دهید: تقدیم به چند داستان کوتاه

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید
Back to Top