جنون روز

کد کالا:
10-5178

برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

وضعیت: غیر قابل تهیه

‎1٬200تومان

نویسنده خود را در این موقعیت می یابد که دیگر چیزی برای گفتن ندارد, وسیله ای برای نوشتن ندارد و معذالک خود را در برابر نیاز مفرط به نوشتن می بیند.


وقتی صحبت می کنیم, با سهولتی که سر شوق می آوردمان, خود را صاحب چیزها می کنیم. می گویم \" این زن \" و بلافاصله صاحب این کلمه می شوم. برای آن که بتوانم بگویم \" این زن \" می بایست که به طریقی, حقیقت گوشت و استخوان زن را از او سلب می کنم, غایب اش می کنم, نیست اش می کنم. کلمه مخلوق را به من می بخشد, اما فاقد هستی می بخشدش. کلمه غیبت مخلوق است, نیستی مخلوق است.


وقتی سخن می گویم , مرگ است که در من سخن می گوید ... من دیگر حضور خود نیستم, حقیقت خود نیستم, بل که یک حضور عینی ام , غیر شخصی , حضور نام ام هستم, که از من در می گذرد. و لذا اندیشیدن به آخرین کلمه غیر ممکن به نظر می رسد ,\" من دیگر سخن نمی گویم \" واقعی نیست, به همان نسبت, لحظه ی آخری در کار نیست, \" من می میرم \" غیر منطقی به نظر می رسد. هر کلام , کلام آخر است, و این بازی را پایانی نیست.


**


کسانی را دوست داشتم , از دست شان دادم. وقتی این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم, چون عین جهنم است. اما دیوانگی ام بی شاهد ماند, سرگردانی ام ظاهر نمی شد, فقط باطن ام دیوانه بود. گاهی به خشم می آمدم. به من می گفتند : چرا این قدر آرام اید ؟ حال آن که از سر تا به پا سوخته بودم. شب در کوچه ها می دویدم, نعره می کشیدم, روز به آرامی کار می کردم.


از دور به دیدارم می آمدند. کودکان در کنارم بازی می کردند. زنان روی زمین می خوابیدند که دستشان را به من بدهند. من هم جوانی ام را داشته ام. اما خلا من را کاملا سرخورده کرد.


پیش تر وقت هها در شهر ها زندگی می کردم. چند وقت آدمی عامی بودم. قانون جذب ام می کرد, تکثر برایم خوشایند بود. در دیگری تاریک بودم, هیچ بودم. برتر بودم. اما یک روز از این که سنگی باشم که آدم های تنها را شنگ سار کند به ستوه آمدم. برای اینکه قانون را به وسوسه بیاندازم, به آرامی صدایش زدم: نزدیک شو, تا از روبرو ببینمت.


کم کم بینوا می شدم . بی نوایی به آرامی حلقه هایی به دورم می کشید که به نظر می رسید اولی اش همه چیز را برایم باقی منی گذاشت, آخری اش جز خودم, چیزی را باقی نمی گذاشت.


مرا همانطور که بودم دید, یک حشره , جانوری با فک زیرین که از مناطق تاریک بی نوایی آمده.


گاهی در سرم تنهایی بزرگی شکل می گرفت که جهان به تمامی در آن محو می شد.


در یست سالگی , با همین وضع, توجه کسی را جلب نمی کردم. در چهل سالگی , با کمی بدبختی , داشتم بی نوا می شدم. پس این ظاهر ناگوار از کجا می آید ؟ به گمان ام در کوچه بدان مبتلا شدم. کوچه ها, آن طور که منطقا می بایست, غذایی به من نمی بخشیدند. بر عکس, با دنبال کردن پیاده رو ها, با فرو شدن در روشنایی متروها, با عبور از خیابان هایی که در آن شهر شکوهمندانه می درخشید, بی اندازه رنگ پریده, محقر و فرسوده می شدم و بعد, با سهمی مفرط که از این زوال ناشناس به من می رسید, نگاه هایی بیش تر از آن سهمی که با من بود جلب می کردم که از من چیزی مبهم و بی شکل می ساخت.


چه چیزی همه تان را وا می دارد طوری رفتار کنید که گوئی واقعا وجود دارید ؟ آیا می خواهید به من بباورانید که نا واقعی ام, اینجا الکی روی پیاده رو سبز ایستاده ام > تو آسمان , مسلما مدتهاست که دیگر واقعی نیستی . و تو , میدان بزرگ, تو هرگز واقعی نبوده ای .










اطلاعات تکمیلی

اطلاعات تکمیلی کتاب جنون روز

کد کالا 10-5178
وزن 80 گرم
انتشارات ویستار
مولف موریس بلانشو
مترجم پرهام شهرجردی
تاریخ انتشار 30 آذر 1385
قطع کتاب رقعی
نوع جلد شومیز
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
شرح CD/DVD

-

 

تعداد صفحات 56
نوبت چاپ 1
شابک 13 رقمی 9789645507648

برچسب‌های محصول

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

نظرات مشتری

نظر خودتان را بنویسید

شما نظر می دهید: جنون روز

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید
Back to Top