پارادایم‌شناسی علوم انسانی

کد کالا:
18-101528

برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

وضعیت: تهیه از مراکز توزیع

‎6٬000تومان

دانشي كه تحت عنوان «فلسفه علم»‌ شناخته شده است، همچون گونه‌هاي ديگر كاوش فلسفي قدري دشوارياب است و گاه همين فايده‌مندي آن را مشكوك مي نمايد. از جمله رايج‌ترين طعن‌هايي كه ارزش فكر فلسفي را مورد ترديد قرار مي‌داده است، دعواي بي‌فايد‌گي آن، خصوصا در قياس با دشواري درك آن بوده است. استعاره «گره‌هاي سخت بر كيسه‌هاي تهي» يك داوري ديرينه در اين باره است. ظرافت پردازي‌هايي كه جز جدايي ناپذير فلسفه است، به خودي خود كافي است تا مباحث معرفت شناختي را عرصه انحصاري جمع قليلي جلوه دهد، كه مايل‌اند با اين ورزش فكري سرگرم شوند. حال اگر فلسفه متوجه علم شود و جستجوهاي عميق نظري، دانش سامانمند تجربي را نيز در حوزه خود وارد كند، چه بسا نگاه انكارآميز نسبت به فلسفه بيشتر شود. زيرا كثيرا چنين پنداشته مي شود كه علم كه به اوصاف دقت، وضوح، زايش، و رشد نظام‌مند شناخته شده است، چه نيازي به اين دارد كه فلسفه‌، كه از حل مشكلات خود عاجز است، به كمك آن بيايد. فلسفه چه مشكلي از علم مي‌تواند حل كند؟ آيا دانشمندان بزرگي كه مهمترين دستاوردهاي علم جديد به نام آنان ثبت شده است، فيلسوف بودند؟ آيا فلاسفه خود نگفته‌اند كه دانشمندان خوب معمولا فيلسوفان بدي هستند؟ در اين صورت،‌آيا اين گمان دور از واقعيت است كه اصلا چه بسا فيلسوف نبودن شرط دانشمند شدن باشد؟
به گمان بعضي، علم را در قيد فلسفه نهادن چيزي جز ستاندن چالاكي آن نيست، چرا كه، از يك نگاه، مشهورترين خصيصه فلسفه‌ گرفتاري آن در دايره بسته مناقشات است؛ مناقشاتي گاه آن قدر بغرنج كه تحمل صراحت لهجه واقعيت تجربي را ندارد و، به اين ترتيب، در بيگانگي يا حتي دوگانگي با بديهيات عقل سليم قرار مي‌گيرد. اگر كاركرد فلسفه علم اين باشد كه وصف مذكور را از فلسفه به علم منتقل كند، پس دست زدن به چنين معامله‌اي آكنده از خسارت است. همان‌طور كه عموم روندگان بدون اين كه در انتظار حل پارادوكس زنون بمانند - و بفهمند چگونه مي‌توان از نقطه A به نقطه B رسيد، در حالي كه براي اين كار بايد از بي‌نهايت نقطه عبور كرد و اين به بي‌نهايت زمان نياز دارد- همواره به مقصد رسيده‌اند، دانشمندان هم مي‌توانند بدون توجه به پارادوكس‌هاي زنون‌هاي عصر جديد- مثل پارادوكس كلاغهاي همپل يا پارادوكس زمردهاي گودمن، بر ميراث دانش بيفزايند.
اين گونه داوري البته به شدت آسيب پذير است. اگر قرار باشد پاسخي كوتاه و كارآمد به آن داده شود، مي‌توان به بازنگري در اوصاف پذيرفته علم ارجاع كرد. اين نگاه به فلسفه‌، غالبا در قياس با نگاهي به علم صورت مي گيرد كه در آن اوصاف دقت و عينيت، قطعيت، زايش و رشد سامان‌مند مفروض و مسلم است. در حالي كه اگر نگاهي دقيق و عيني به علم بيندازيم كمتر اثري از اوصاف دقت و عينيت مشاهده مي شود. غريب‌نمايي اين مدعا به اين سبب است كه علم عموما در دو تصوير نه چندان وفادار خلاصه مي شود: دانش فني و مسلمات تجربي و رياضي. به عبارت ديگر، علم را معمولا يا در آيينه تكنولوژي مي‌بينيم و كارآمدي دقيق و حيرت انگيز ماهواره‌، فيبر نوري، بمب هوشمند، اينترنت، اشعه ايكس و ... را دليل دقت و عينيت علم مي شماريم؛ يا در آيينه مسلمات تجربي و رياضي همچون شتاب جاذبه، سرعت نور، نسبت ميان سينوس و كسينوس يك زوايه، حساب انتگرال و.... اما اين هر دو در دادن تصويري واقع نما از علم تا حدي گمراه‌كننده‌اند، دست كم به اين دليل كه مشتمل بر تمام حقيقت نيستند.
دقت و قطعيت دانش فني كه در ساختن ابزار كارآمد تجلي مي كند، محصول مستقيم دقت و قطعيت علم محض نيست. از الكتريسيته استفاده‌هاي فراوان و فايده‌مندي صورت مي‌گيرد. هر الكتروتكنيسيني به قطعيت و دقت مي‌داند كه اگر كليد مولد را روشن كند در كسري از ثانيه هزارها كيلومتر دورتر مي‌تواند مصرف كننده‌اي را به كار اندازد. اما هيچ كس نمي‌داند در اين كمتراز يك ثانيه درون سيم هادي دقيقا چه اتفاقي مي افتد. البته تئوري‌ها همواره هستند، ولي مثلا تئوري جويبار الكتروني به عنوان تبييني براي حركت الكتريسته، از قطعيت و عينيتي برخوردار نيست. مي‌توان تكنيسين خوبي بود ولي تئوريسن خوبي نبود (و برعكس). بالاتر از اين، ممكن است بر مبناي يك تئوري نادرست، يك ابزار كاملا كارآمد و بسيار دقيق ساخت.
نجوم قديم مثال كلاسيك اين مورد است، كه براساس نظريه نادرست زمين مركزي پيش‌بيني‌هاي دقيق نجومي مي كرد. نيوتن سرعت و شتاب را مطلق گرفت كه البته نادرست بود، ولي بر همان مبنا ابزارسازي‌هايي براي محاسبه جهت و سرعت پرتاب سفينه‌هاي فضايي صورت مي گيرد كه كاملا كارآمد است. بنابراين، اگر حيرت‌انگيزي كارآيي دقيق ابزارهايي كه براساس دانش فني ساخته مي‌شود، هزاران بار از اين كه هست افزون شود، ضرورتا ارزش صدق گزاره‌هاي نظري علم را اثبات نمي‌كند.
اساسا تكنولوژي كشف نيست، ساختن است و ساختن يك مهارت است كه تنها تا حدودي به مباني نظري متكي است و نه تماما. بسياري ازدقت‌ها و قطعيت‌هاي تكنولوژيك محصول نوعي آزمون و خطاي تجربي است، بدون اين كه ضرورتا پرده از حقيقت زيريني آن بردارند.
محصور كردن علم در مسلمات تجربي و رضاي اوليه و دادن تصويري از كليت آن بر اين مبنا، عامل دومي است كه به درك غير دقيق از علوم دقيق كمك مي‌كند. اين درست است كه به قطعي‌ترين شكل ممكن وزن دوسوي يك واكنش شيميايي مساوي است، جمع توان دوم سينوس و كسينوس يك زوايه برابر يك است. حاصل ضرب دما در فشار در يك محيط گازي بسته ثابت است و... ولي اين‌ها بخش كوچكي از شيمي، رياضيات و فيزيك است. در قسمت عمده‌اي از همين علوم، پيچيدگي و مناقشه و عدم قطعيت متن است نه حاشيه، به گونه‌اي كه مثلا مقاله يك رياضي‌دان كه در يك مجله معتبر رياضي چاپ شده است، با مقاله‌اي از يك رياضي‌دان ديگر در شماره‌اي ديگر از همان مجله مورد ترديد قرار مي‌گيرد؛ سطوح انرژي در شيمي مبتني بر مدارهاي الكتروني عليرغم موفقيت‌هايش صرفا يك نظريه است؛ در فيزيك محاسبات نجومي گرانشي، كه مثل اعلاي دقت و عينيت بوده است، با فرضيه مشكوك وجود حجم كثيري از يك شي نامريي به نام ماده سياه صورت مي گيرد.
بنابراين، اگر هنگام تصور علم آن را با دانش فني و خصوصا ابزارهاي تكنولوژيك، يكي نگيريم، و اگر علم را در بعضي مسلمات اوليه خلاصه نكنيم، فيزيك و شيمي و رياضي، در سطحي كه در پروژه‌هاي تحقيق دكتري يا مقالات مجلات علمي - پژوهشي مشاهده مي شود، از چنان عينيت و قطعيتي برخوردار نيست كه مناقشات فلسفي در قياس با آن تلاش بيهوده تلقي شود. دانش در ذات خود، ظني، مناقشه‌بردار و، بنابراين، كثرت پذير است، فرقي نمي‌كند كه رياضيات، فيزيك يا فلسفه باشد. اين كه ميزان اين مناقشه در فلسفه بيش از فيزيك و رياضي جلوه مي‌كند، به ماهيت خود اين معارف كمتر ربط دارد تا به عوامل انضمامي و بيروني، از جمله غلبه پارادايم واحد.
مطلب فوق مي‌تواند تقابل الگو وار ميان علم و فلسفه را از حيث آغشتگي و عدم آشفتگي به مناقشه دچار ترديد كند. از اين جا، اين تصور كه فلسفه علم ممكن است علم را، كه به خودي خود با عينيت و قطعيت در مسير خود پيش مي‌رود، دچار بحران‌هاي فلسفي كند، كنار گذاشته مي شود. علم، خصوصا هنگامي كه از تكنولوژي و مسلمات ابتدايي پيراسته شود، هيچ مسير قطعي و مشخصي در پيش ندارد؛ انبوهي از گزينه‌ها پيش رو است و فلسفه علم به مطالعه در گزينه‌هاي روشي پيش روي علم مي‌پردازد. آن هم به گونه‌اي توصيفي - تحليلي و از روي دست دانشمند، نه به گونه‌اي تجويزي و دستوري.
آيا سخن فوق به اين معنا است كه هر پژوهشگري و هر نظريه‌پردازي براي موفقيت در رشته علمي خود نيازمند آموختن فلسفه علم است؟ پاسخ منفي است. آيا اين پاسخ منفي تناقضي با ارزشمندي مطالعه فلسفي روش شناسي علمي ندارد؟ پاسخ باز هم منفي است. اما چگونه؟
گفتيم كه فلسفه علم به مطالعه در گزينه‌هاي روشي موازي پيش روي علم مي‌پردازد. حال اگر به هر دليل، بيش از يك گزينه وجود نداشته باشد، بدون اطلاع از فلسفه علم هم مي‌توان به توليد علمي رسيد. درست به همين دليل است كه در رشته‌هاي مختلف علمي هر چه سلطه يك پاردايم واحد بلامنازع تر باشد، نياز به فحص فلسفي در مباني و روش آن كمتر به چشم مي آيد.
پارادايم واحد يعني فقدان رقابت گزينه‌ها، و در چنين شرايطي، پيشرفت علمي مرهون هرچه بيشتر تطبيق با موازين اين پارادايم، و حركت سريع در مسير واحد آن به منظور حل معماهايي است كه از درون آن بر مي‌خيزد. و درست به همين دليل است كه بدون مطالعه فلسفي مي‌توان فيزيكدان بزرگي شد مشروط بر اين كه فيزيكدان مورد بحث ما به جز با يك پارادايم فيزيكي آشنا نباشد. به محض حضور گزينه‌هاي رقيب، تمسك به فلسفه علم ناگزير است، حتي اگر اين تمسك نه در قالب آموزه‌هاي فلسفي و اصطلاحات رايج آن،‌ بلكه به صورتي غير فني و تا حدودي طبيعي باشد.
مثلا هنگامي كه ميكروبيولوژيست‌ها و رجال سياسي و اقتصادي انگلستان و جامعه اروپا مجادله مي‌كردند كه آيا موارد انگشت شماري از بيماري مرموزي كه در چند نفر انگليسي مشاهده شده و آثار آن در انسان مشابه آثار بيماري جنون گاوي در گاوها است. براي تحريم واردات گوشت گاو از انگلستان و ضرورت كشتار و از بين بردن گوشت ميليون‌ها گاو آلوده به اين ويروس،كافي است يا نه، در واقع به مرز بحث‌هاي فلسفه علم نزديك شده بودند. حتي در رشته‌هايي چون فيزيك و شيمي هم هنگامي كه پارادايم مسلط از عهده حل بعضي معماهاي بزرگ برنيايد، دانشمندان خود به خود و به ناگزير فيلسوف مي‌شوند. شرحي از اين واقعه را مي‌توان در زندگي‌نامه علمي هايزنبرگ و بحث‌هاي فلسفي او با انيشتين، بور و ديگر فيزيكدان‌هاي هم عصر او مشاهده كرد.
به موازاتي كه از علوم فيزيكي به سمت علوم زيستي و از اينجا به سمت علوم انساني حركت كنيم، احتمال غلبه يك پارادايم واحد و تسلط طولاني مدت و بدون رقيب براي‌ آن كمتر مي‌شود و متناسب با اين وضعيت، نياز به فلسفه علم از علوم فيزيكي به سمت علوم انساني آشكارتر مي‌شود. يك دانشجوي دكتراي فيزيك با گزينه‌هاي متعدد روشي براي پيش بردن تز خود مواجه نيست، براي او يك مسير بيشتر وجود ندارد. زيرا او نه فقط آثار فيزيكي باستان را نمي‌خواند،‌بلكه حتي كتاب‌هاي نيوتن و گاليله نيز براي او آشنا نيستند. ملاك او جزوه‌هاي معاصر درسي است كه بدون رفرنس به نام دانشمندان و به خصوص بدون اشاره به اختلاف پايه‌اي ميان آنان، مسيري را نشان مي‌دهد كه تنها راه درست است. اما يك دانشجوي دكتراي تاريخ علاوه بر اين كه بايد با توسيديد و هرودوت آشنا باشد، بايد ميان روش‌هاي رقيب تحقيق تاريخي انتخاب كند و همين او را در قياس با دانشجوي فيزيك نسبت به فلسفه علم در وضعيتي متفاوت قرار مي‌دهد. بر اين مبنا، شايد بتوان گفت: دروس فلسفه علم براي رشته‌هايي كه عرصه تسلط يك پارادايم واحد هستند، ضروري نيست. بلكه بالاتر از اين چه بسا آغشته شدن ذهن يك دانشجوي فيزيك يا يك فيزيكدان به چون و چراهاي فلسفي و روش شناختي در باره پژوهش فيزيكي سرعت عمل او را كند كند و مسير همواره و راه طي شده‌اي را كه پيش روي او است، دچار دست انداز كند، بر اين اساس، مقرون به صرفه است كه اساسا در حوزه‌هايي مثل علوم فيزيكي كه مسير تحقيق تا حدود زيادي مشخص است،‌با چنين آموزش‌هايي ذهن محقق درگير دوراهي‌هاي متعدد نشود. اما در رشته‌هايي كه عرصه رقابت پارادايم‌هاي مختلف است. چنين ادعايي قطعا روا نيست. زيرا هنگامي كه يك دانشجو با يك پژوهشگر در علوم سياسي يا جامعه شناسي، دست به تحقيق مي‌برد، از دو حال بيرون نيست: يا تحت تعليمات يك پارادايم خاص تربيت شده است يا نه، در صورت اخير، ناگزير است پيش از شروع تحقيق به پرسش‌هايي از قبيل همين پرسش‌هايي كه فصول كتاب حاضر با آن آغاز شده‌اند، پاسخ دهد. در غير اين صورت، انتظار انجام پژوهش هماهنگ، روشمند و ثمربخش از آن نمي‌رود. چگونه ممكن است كسي در حوزه علوم انساني تحقيق كند و در مورد مسائلي چون ساختار و كارگزار، علت و دليل، وحدت و كثرت، تعميم و تعميق، فهم و تبيين و ... ذهنيت كم و بيش روشني نداشته باشد؟ حتي اگر، چنان كه كتاب حاضر مي‌خواهد، لازم نباشد يك سوي اين دوگانه را بپذيريم، در باره چرايي و چگونگي تركيب ميان آنها بايستي تامل كافي صورت گيرد. فرض ديگر اين است كه پژوهشگر مورد نظر ما تحت تعليمات يك پارادايم واحد تربيت علمي يافته است. چنين كسي بدون آموختن فلسفه علم، احتمالا مي‌تواند پژوهشي هماهنگ و روشمند انجام دهد،‌اما نمي‌تواند از آن در مقابل انتقادات احتمالي كه از منظر پارادايم‌هاي رقيب حاضر در صحنه نسبت به آن صورت مي‌گيرد، دفاع كند. بنابراين، دست كم براي اين منظور به آموزش مذكور نيازمند است.

ولي آيا معرفت شناسي فقط نياز كساني است كه در مقام توليد علمي هستند، يعني پژوهشگران و دانشمندان؟ پاسخ منفي است. مصرف كنندگان علم نيز اگر بخواهند با بصيرت كافي عمل كنند، نيازمند چنين دانشي، ولو در سطح پائين‌تري هستند. به عنوان مثال،‌وقايع مهمي در جهان اتفاق مي‌افتد كه ميزان متنابهي تبيين و تفسير و تحليل از جانب مصادر رسمي، مراكز علمي و سازمان‌هاي خبري درباره آنها عرضه مي‌شود. جامعه مصرف كنندگان در مقابل اين گونه توليدات، كه غالبا گرايش‌هاي ضد و نقيض دارند، خلع سلاح‌اند، مگر اين كه به پاره‌اي امكانات مجهز باشند. يكي از اين امكانات معرفت شناسي و به تعبير محدودتر، فلسفه علم است. فراموش نكنيم كه حتي يك تفسير سياسي، يا اجتماعي يا اقتصادي كه از يك كانال تلويزيوني كمابيش معتبر به دست ما مي‌رسد، نوعي توليد علوم اجتماعي است كه مي‌تواند با معيارهايي كه فلسفه اين علوم مي‌آموزد، نقد شود.
فراتر از اين، كلياتي از معرفت شناسي، براي هر انساني در جامعه جديد، يعني جامعه‌اي كه انتظار مي‌رود روز به روز از تعصب و خشونت فاصله بيشتري بگيرد،‌مفيد بلكه ناگزير است.
يكي از اين كليات لازم معرفت شناختي بحثي است كه در همين كتاب تحت عنوان منظر گرايي آمده است. مادامي كه افراد نتوانند اين را درك كنند كه آنچه از نظر كسي بديهي است به راحتي مي‌تواند از ديدگاه شخص ديگري، كه لزوما نه اهل غرض ورزي است و نه لجاجت،‌نادرست به نظر آيد، رواداري جايگاه محكمي نخواهد داشت. اين موضوع،‌عليرغم سادگي آن،‌نه فقط در ميان مردم بلكه گاه در محافل علمي و فرهنگي هم به قدر كافي درك نشده است. چنين است كه مي‌بينيم افراد گاه با شگفتي و خشم مي‌پرسند كه چرا حريف حرف منطقي و متين آنان را قبول نمي‌كند. در غياب آموزش‌هاي اوليه معرفت شناسي، فرد از فهم اين عاجز است كه در بسياري از موارد،‌داعيه‌اي كه از يك ديدگاه، درست بودن آن بديهي است، از ديدگاهي ديگر، نادرست بودن آن بديهي است. بدون اين كه ضرورتا ضعف دانش يا سوء نيت در كار باشد.
سخن فوق البته به اين معنا نيست كه تمامي مناقشات را به اختلافات پارادايمي فرو كاهيم و تمامي ايده‌هاي رقيب را در عرض هم قرار دهيم. سخن صرفا بر سر اين است كه در بسياري مواقع، اختلاف فكري،‌چه در ميان دانشمندان و دانش پژوهان، چه در ميان فرهيختگان و چه حتي در ميان مردم عامي، ناشي از اين است كه تجارب واحدي با چيدمان‌هاي متفاوت، در قالب تعهدات و باورهاي پايه متفاوت مفهومي، معاني متفاوت و گاه متضادي را القا مي‌كنند و فهم اين شرط اوليه هرگونه تلاش براي مفاهمه است.
بنابراين، معرفت شناسي نه تنها براي توليدكنندگان دانش،‌بلكه براي مصرف كنندگان آن و حتي براي عموم انسان‌ها پيامدهاي مثبتي دارد كه شايد كمتر معرفتي از اين حيث با آن قابل قياس باشد. ترديدي نيست كه معرفت شناسي يك دانش پايه و بلكه يك قالب است و از اين حيث با معارفي كه بيشتر حكم محتوا و ثمره را دارند،‌قابل قياس نيست. به عبارتي، اين رشته كمك مي‌كند كه ساير معارف را به شيوه‌اي درست‌تر بفهميم و به كار گيريم، حتي در مورد علومي كه از نعمت تسلط يك پارادايم واحد برخوردارند، عدم ضرورت آموزش اپيستمولوژي مشروط بر اين است كه فقط معيار پيشرفت از حيث حل انباشتي تر مسائل يك رشته مطرح باشد، وگرنه در آنجا هم چنين آموزشي قطعا بصيرت بيشتر خواهد داد.
در رشته‌هاي علوم انساني، به استثناي رشته فلسفه، درسي تحت عنوان معرفت شناسي يا فلسفه علم وجود ندارد. اما بخشي از واحدهاي متعدد روش شناسي متكفل همين مسائل است. به نظر مي‌رسد كه آنچه تحت عنوان روش شناسي شناخته شده است، در سه سطح متفاوت قابل بحث و بررسي است. سطح اول روش شناسي متوجه روش عرضه و ارائه مطلب، به عبارت ديگر آيين نگارش تحقيق است، اين كه چگونه بايد مسئله بحث را تحرير و تعريف كرد، فرضيه پردازي نمود، مطلب را در قالب مقدمه،‌بدنه و نتيجه پيش برد، شيوه مرجع نويسي و مواردي از اين دست، سطح دوم روش شناسي شامل فنون و انواع شيوه‌هاي پژوهش است، آشنايي با فنون آماري، پيمايش، تحليل محتوا،‌ مطالعه كيفي و نظاير اين، سطح سوم روش شناسي شامل انتخاب ميان پارادايم‌هاي رقيب در حوزه تحقيق است، مواردي نظير اين كه آيا تحقيق بايد در پي يافتن علت باشد يا كاركرد، بر ساختار تاكيد كند يا كارگزار، در پي تعميم قانونمند باشد يا تعميق موارد خاص، به پيش‌بيني دست بزند يا نه، در پي قطعيت و عينيت باشد يا ابداع فرضيه‌هاي مفيد، اصلا اين دوگانگي را به رسميت بشناسد يا كنار بگذارد، و در صورت اخير، چگونه سنتزهايي فراهم كند و غيره، سطح سوم روش‌شناسي در واقع همان مسائلي است كه تحت عنوان فلسفه علوم اجتماعي شناخته مي‌شود.
كتاب حاضر با سطح متوسط و البته كمابيش متغيري، از تحليل فلسفي به مباحث فلسفه علوم اجتماعي مي‌پردازد. به گمان مترجم كتاب، آنقدر كه طرح و بحث نظريات رقيب در اين كتاب مفيد تواند بود، نظريه اصلي مؤلف، يعني كنار زدن دوتايي‌هاي مشهور، حاوي فايده سترگي نيست. روشن است كه نزاع ميان اين دوگانگي‌ها يك روند ديالكتيكي دارد و به سوي نقاط كانوني مورد اجتماع حركت مي‌كند. اما اين نه به معني خطا بودن كلي اين تقسيم‌بندي‌ها است و نه در همه جا به سادگي مي‌توان از دو رذيلت افراط و تفريط به سمت يك فضيلت حد وسط ساده فهم حركت كرد.
مباحث بعضي فصول آشناتر است و بعضي ديگر كمتر در كتب مشابه يافت مي‌شود. به عنوان نمونه مباحث فصول دوم و نهم از تازگي بيشتري برخوردارند، ضمن اين كه در فصل‌هاي با موضوعات آشناتر، مثل فصول سوم و پنجم، شيوه پيش‌برد بحث از تازگي خالي نيست. يكي از عيوب اين كتاب تفاوت سطح تحليل و نوع طبقه بندي مطالب است كه گاه نگه داشتن خط هادي بحث را در گرو توجه كافي قرار مي‌دهد. كتاب ظاهرا يك متن درسي است ولي البته گاه اندكي از ملازمات چنين وضعيتي فراتر مي‌رود. گو اين كه متن كتاب از پيچيدگي‌هاي عبارتي بركنار است. اما در هر حال،‌بن مايه‌هاي فلسفي مباحث، گاه به همراهي دو وجوه بودن موضوعات كه مشكل طبقه بندي آنها را پيش مي‌آورد، مقتضي مرور مكرر آن است.
به اين نكته هم بايد توجه كافي داشت كه چيدمان كتاب بيش از اين كه پيرو معيارهاي آموزشي و فلسفي باشد، تابع يك آموزه‌ فرهنگي به نام چند فرهنگ گرايي است. ترجمه دقيق نام كتاب «فلسفه معاصر علوم اجتماعي» است كه بنا به مصالحي به پارادايم‌ شناسي علوم انساني ترجمه شد. اول اين كه در ايران معمولا علوم اجتماعي به جامعه شناسي و رشته‌هاي نزديك آن چون مردم شناسي اطلاق مي‌شود، درحالي كه منظور اين كتاب از تعبير فوق معناي گسترده‌تر آن است كه شامل علوم سياسي، اقتصاد، تاريخ و حتي بخشي از روانشناسي هم مي‌شود و اين به تعبير علوم انساني نزديك‌تر است. ثانيا، همان طور كه پيش‌تر اشاره كردم، به نظر مي‌رسد متن مناقشات و استدلال‌هاي كتاب از نتايج آن مفيدتر است. نام فلسفه معاصر ناظر به نتايج و نام پارادايم شناسي ناظر به مناقشات است.
در انتها ضمن اين كه اميد مي‌برم ترجمه حاضر براي عموم علاقمندان مفيد واقع شود، ضمن سپاسگزاري از بزرگاني كه براي نخستين بار با نوشته‌هاي خود در اين حوزه، نوعي تحول فرهنگي و فكري را زمينه سازي كردند، انتظار مي‌برم اهل فن با ترجمه‌ها و تاليف‌هاي بيشتر و روزآمدتر به گسترش تعليمات معرفت شناسي همت كنند.

اطلاعات تکمیلی

اطلاعات تکمیلی کتاب پارادایم‌شناسی علوم انسانی

کد کالا 18-101528
وزن 480 گرم
انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی
مولف برایان فی
مترجم مرتضی مردیها
تاریخ انتشار 30 آذر 1389
قطع کتاب وزیری
نوع جلد شومیز
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
تعداد صفحات 344
نوبت چاپ 2
شابک 13 رقمی 9789646946484

برچسب‌های محصول

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

نظرات مشتری

نظر خودتان را بنویسید

شما نظر می دهید: پارادایم‌شناسی علوم انسانی

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید
Back to Top