یک سبد گل یاس

کد کالا:
5-17890

برای نظر دادن به این محصول اولین باشید

وضعیت: غیر قابل تهیه

‎4٬950تومان

باغ پهناور و وسیعی که پوشیده از گلهای الوان و درختان انبوه سر به فلک کشیده بود به وسیله ی نرده های نیزه ای سفید رنگی به حصار در آمده بود از ابتدای در ورودی راه پهن و سنگ فرش شده ای تا کنار عمارت اشرافی و زیبایی متعلق به خانواده ی رادمنش بود ادامه داشت . . .

اطلاعات تکمیلی

اطلاعات تکمیلی کتاب یک سبد گل یاس

کد کالا 5-17890
وزن 350 گرم
انتشارات چکاوک
مولف نسرین ثامنی
تاریخ انتشار 30 آذر 1386
قطع کتاب رقعی
نوع جلد شومیز
نوع چاپ تک رنگ
نوع کاغذ معمولی
شرح CD/DVD

ندارد

تعداد صفحات 328
نوبت چاپ 4
شابک 13 رقمی 9789646043541

توصیف محصول

جزییات

باغ پهناور و وسیعی که پوشیده از گلهای الوان و درختان انبوه سربه فلک کشیده بود،به وسیله ی نرده های نیزه ای سفید رنگی به حصار در آمده بود.از ابتدای در ورودی راه پهن و سنگفرش شده ای تا کنار عمارت اشرافی و زیبایی که متعلق به خانواده ی رادمنش بود ادامه داشت.مقابل در عمارت ،اتومبیل رادمنش که ساعتی پیش میهمانان خود را از فرودگاه مهرآباد به منزل رسانده بود دیده شد.کمی دورتر در طرف راست ساختمان ،در میان باغچه ای پر از گل و سبزه ، که عطر آن با وزش ملایم نسیم شامه را نوازش می داد ،آلاچیق زیبایی قرار داشت که به سبک اروپایی ساخته شده بود و وسط آن میز مدوری به چشم می خورد .دو زن و سه مرد دور میز روی صندلی های مخصوص به خود در حال نوشیدن چای و خوردن کیک بودند و در همان حال با یکدیگر گفت و گو می کردند.............

1



باغ پهناور و وسیعی که پوشیده از گلهای الوان و درختان انبوه سر به فلک کشیده بود به وسیله ی نرده های نیزه ای سفید رنگی به حصار در آمده بود از ابتدای در ورودی راه پهن و سنگ فرش شده ای تا کنار عمارت اشرافی و زیبایی متعلق به خانواده ی رادمنش بود ادامه داشت. مقابل در عمارت ،اتومبیل رادمنش که ساعتی پیش میهمانان خود را از فرودگاه مهرآباد تا به منزل رسانده بود دیده می شد.
کمی دورتر در طرف راست ساختمان در میان باغچه ای پر از گل و سبزه که عطر آن با وزش ملایم نسیم شامه را نوازش می داد،آلاچیق زیبایی قرار داشت که به سبک اروپایی ساخته شده بود و وسط آن میز مدوری به چشم می خورد. دو زن و سه مرد دور میز روی صندلی های مخصوص به خود در حال نوشیدن چای و خوردن کیک بودند و در همان حال با یکدیگر گفتگو می کردند.
خانم میزبان زن بلند بالا و خوش اندام و با تشخصی بود که با وجود کهولت سن هنوز رگه های جذابیت و وقار دوران جوانی در چهره اش
آشکار بود.سیمای شادابش حکایت از آن داشت که در جوانی زن زیبا و دلربائی بوده است .در جانب راست او دختر برادر شوهر مرحومش نشسته بود نامش ساغر بود و سنش از سی سال تجاوز نمی کرد با این وصف به دلیل طرز لباس پوشیدن و نوع آرایشش همانند دختران بیست ساله به نظر می آمد در سمت دیگر خانم سال خرده که همه ترجیحاً او را مادربزرگ خطاب می کردند ویلیام شوهر آمریکایی ساغر دیده می شد .ویلیام چهل ساله بود اندامی باریک و بلند داشت موهایش طلائی و چشمانش به رنگ آبی بود.کمی فارسی بلد بود و حروف ها را دست و پا شکسته و به طور خاصی تلفظ می کرد.در کنار او آقای حسام رادمنش یگانه فرزند و وارث خانم میزبان قرار داشت .هوتن تنها پسر رادمنش هم در کنار ویلیام و ساغر نشسته بود کمتر سخن می گفت و بیشتر گوش می کرد.
مادر بزرگ برای دومین بار قوری خوش نقش و نگاری را که در کنار سایر سرویس ها قرار داشت به دست گرفت. در حالی که فنجان ساغر را از چای پر می کرد خطاب به او پرسید:
- سفر چطور بود عزیزم؟
ساغر با هیجان دستهاشو از هم باز کرد و گفت:
- عالی بود مادربزرگ!در طول راه اصلاً احساس خستگی نکردم
ویلیام که مشغول صحبت با رادمنش بود به طرف مادربزرگ برگشت و گفت:
- کیلی کوب!من ایران را دوست داشت.من در نظر داشت که به رامسر رفت و از دریا دیدن کرد.
مادر بزرگ برای دیگران هم چای ریخت و از ساغر پرسید:
- می خواید به رامسر برید؟
- بله مادربزرگ.سپیده دعوتمون کرده.
- می خواید به همین زودی مارو ترک کنید؟ من هنوز شما رو سیر ندیدم.
- نه مادربزرگ.فعلاً چند روزی اینجا می مونیم.
مادربزرگ بادبزن طرح چینی خود را به دست گرفت و گفت:
- ما اغلب اوفات تنهاییم و کمتر به دید و بازدید اقوام مفتخر می شیم. خوشحالم که هر دوی شما رو بعد از سالها دوباره می بینم.
ساغر تبسم شیرینی کرد و پاسخ داد:
- بله مادر بزرگ .از آخرین باری که شما رو دیدم مدت زیادی گذشته
سپس نگاهش را به اطراف باغ چرخاند و گفت:
- به نظر من اینجا چیزی تغییر نکرده و همه چیز زیبایی و طراوت خودش رو داره.مادربزرگ حتی شما هم هنوز زیبا و جوون موندید.
مادربزرگ که زن عموی او محسوب می شد خنده بلندی سر داد که چونه اش بر اثر اون شروع به لرزیدن کرد از تمجید مبالغه آمیز او خوشش اومده بود مشغول بادزدن خود شد و جواب داد:
- تو هنوز هم مثل سابق شیطون و شیرین زبون هستی !و می دونمی چطور قلب زنی مثل منو بدست بیاری، اما واقعیت اینه که من دیگه جوون نیستم حتی این باغ و عمارت باشکوه که روزگاری شلوغ و پر رفت و آمد بود و جنب و جوش و تحرک همه جای اون به چشم می خوردهم با گذر ایام پیر و فرسوده شدن. سیزده سال بیشتر نداشتم که عروس این خونه شدم.اون زمان بیشتر این درختا نهال های تازه کاشته شده بودند که امروز به درختای پیر و تناور تبدیل شدن.وقتی از بین اینا عبور می کنم خاطرات روزهای جوونی برام تجدید می شه.می گن آدمای پا به سن گذاشته کاری جز این ندارن که با خاطرات خوش روزهای جوونی زندگی کنند..
ساغر لبخند زنان فنجانش را به لب نزدیک کرد. چند جرعه ای از اون نوشید .مادربزرگ نگاهی به اطراف کرد و شکوه کنان گفت:
- امروز هوا از همیشه گرمتره . به نظرم داخل خونه هوای بهتری داشته باشه .ساغر دوست داری به داخل بریم؟
ساغر فنجون رو به آرامی روی میز گذاشت تبسم کنان جواب داد:
- اگه از نظر شما اشکالی نداره دوست دارم یه کم در باغ قدم بزنم.
مادر بزرگ صندلیش رو کنار زد .در حال بلند شدن گفت:
- اشکالی نداره عزیزم. هنوز اونقدر پیر نشدم که نتونم تو ر در پیاده روی همراهی کنم.
از پله های آلاچیق پایین اومدند . ساغر صمیمانه دست در بازوی مادربزرگ انداخت و هر دو همزمان به حرکت در امدند.
مادربزرگ پرسید :
- راستی چرا دخترت رو با خودت نیاوردی ؟من تا حالا اونو ندیدم تصور می کنم مثل خودت شیطون زیبا باشه
ساغر با خنده گفت:
- یک پارچه شور و نشاطه.بیشتر به ویلی شباهت داره تا به من
- اسمش چی بود؟
- سوزان .البته ویلی ترجیح می ده اونو به نام مادر خودش امیلی صدا بزنه اما من همیشه بهش سوزان می گم.وقتی که قصد سفر داشتیم سوزان مایل نبود با ما بیاد. کمی هم کسالت داشت و ما بهش اصرار نکردیم.
- لابد اونو به پانسیون سپردید؟
- اونو نزد عمه اش در ایندیا ناپلیس فرستادیم. سوزان حسابی یه عمه اش وابسته ست تصور نمی کنم برای من و پدرش دلتنگی کنه من و ویلی معمولاً در مسافرتیم و او به نبود ما عادت داره.
- تو و ویلیام در کدوم شهر اقامت دارین؟
- مادربزرگ من زمانی که دانشجو بودم با ویلی در کانزاس سیتی آشنا شدم. پدرش در ویرجینیا زندگی می کرد و جزو ملاکین بزرگ به شمار می اومد. اون روزا ویلی در کانزاس سیتی تجارت خونه ی بزرگی رو اداره می کرداما بعد از ازدواج تصمیم گرفت به دیترویت بره و تجارت خونه شو اونجا دایر کنه .اون مرد فعال و خودساخته ایه و من در کنارش کاملاً خوشبختم.
- خوشحالم که اینو از زبونت می شنوم . مادر مرحومت همیشه آرزو داشت تو و خواهرتو سعادتمند و کامروا ببینه.
- راستی از سپیده خبری داری؟سالهاست که اونو ندیدم.
ساغر موهای مقابل پیشونیشو مرتب کرد جواب داد:
- از آمریکا به طور مرتب باهاش در تماس هستم. من هم مدت زیادیه که اونو ندیدم . تصور می کنم آخرین دیدارمون مربوط به هشت سال قبل باشه .وقتی که قصد داشت متارکه کنه من که سوزان و باردار بودم همراه ویلی به دیدنش رفتم.
مادربزرگ سری تکاون داد و پرسید:
- هنوزم مجرد مونده یا اینکه ...
ساغر بازوی مادربزرگ رو فشرد و جواب داد:
- تا اونجا که من می دونم با داشتن خاستگارای فراوون ترجیح می ده همین طور مجرد باقی بمونه.
- چرا برای ازدواج مجدد تشویقش نمی کنی؟
- من نهایت سعی خودم رو کردم.چند نفری رو هم بهش معرفی کردم حتی یک بار هم ویلی تلفنی باهاش حرف زد.ویلی در نظر داشت اونو با یکی از شرکاش که همسر و فرزندشو طی یک سانحه از دست داده بود آشنا کنه تا شاید پیوندی صورت بگیره با این وصف سپیده به هیچ وجه زیر بار نرفتو در هیچ موردی از خودش تمایل نشون نداد.اون خودشو وقف تربیت تنها دخترش بهنوش کرده و از ازدواج گریزونه. شوهر سابقش مرد خبیث و شیطان صفتی بود. شاید به همین دلیل که از ازدواج مجدد واهمه داره و از این کار اجتناب می کنه.

برچسب‌های محصول

برچسب‌های محصول

برای جدا کردن برچسب‌ها از فاصله استفاده کنید. برای جملات نقل قول تکی (') را به کار ببرید.

نظرات مشتری

نظر خودتان را بنویسید

شما نظر می دهید: یک سبد گل یاس

شما به این محصول چه امتیازی می‌دهید؟ *

  1 ستاره 2 ستاره 3 ستاره 4 ستاره 5 ستاره
قیمت
محتوا
به روز بودن
کیفیت تولید
Back to Top