Product was successfully added to your shopping cart.

شب‌های بمباران- خاطرات کودکان و نوجوانان

بازنگری سریع

متن:

راستش را بخواهید من در شب های بمباران، فقط به فکر عروسکم بودم. تا برق ها می رفت، اول عروسکم را که کنارم بود، بغل می کردم و بعد، با خانواده ام می رفتیم به زیرزمین کوچکمان. من و مادرم خیلی می ترسیدیم. مادرم همه اش دعا می خواند. من هم، طوری که هیچ کس نفهمد، سوره \"حمد\" را که به تازگی یاد گرفته بودم می خواندم. دلم می خواست هر چه زودتر آژیر \"سفید\" بکشند. آن شبها، به من و عروسکم خیلی سخت می گذشت.